على اكبر دهخدا
951
امثال و حكم ( فارسى )
رجوع به : سخن بهتر از . . . ، شود . سخن بزرگان شنيدن ادب است . سخن بزرگ شود چون درست باشد و راست * ( . . . كس ار بزرگ شد از گفتهء بزرگ رواست . ) ملك الشعراء بهار . سخن بسحبان بردن . تمثل : سخن به پيش تو آراستن چنان باشد * كه تحفه بر در سحبان برد سخن باقل . ابن يمين . رجوع به : زيره بكرمان . . . ، شود . سخن بسيار دانى اندكى گوى . رجوع به : اگر طوطى . . . ، شود . سخن بهتر از گوهر آبدار * چو بر جايگه بربرندش به كار . فردوسى . نظير : بگوى آنچه دانى و بفزاى نيز * ز گفت خردمند برتر چهچيز . فردوسى . ز نيكو سخن به چه اندر جهان * بر او آفرين از كهان و مهان . فردوسى . جهان يادگار است و ما رفتنى * بمردم نماند جز از گفتنى . فردوسى . سخن ماند اندر جهان يادگار * سخن بهتر از گوهر شاهوار . فردوسى . ز خورشيد و از آب و از باد و خاك * نگردد تبه نام و گفتار پاك . فردوسى . چه مردم كه گويا ندارد زبان * چه آراسته پيكرى بيروان . اسدى . ز بهتر سخن نيست پايندهتر * و زو خوشتر و دل فزايندهتر همى همچو جان زان نگردد كهن * كه فرزند جانست شيرينسخن - اسدى . سخن پديد كند كز من و تو مردم كيست * كه بىسخن من و تو هر دو نقش ديواريم . ناصر خسرو . جز به راه سخن چه دانم من * كه حقيرى تو يا بزرگ و خطير . ناصر خسرو . بگوينده گيتى برازنده است * كه گيتى بگويندگان زنده است . حضرت اديب . جان بسخن شد شريف چونان كز جان * زندگى الفغد و هم جمال و شرف تن . حضرت اديب . سخن آنجا كه زند لاف ادب * خامشى از زر صامت چه عجب سخن و سحر بيك آهنگند * زر و زرنيخ بهم همرنگند سخن از چشمهء جان گيرد آب * زر رخشان ز شرر گيرد تاب آب آن روضهء دين افروزد * تاب اين خرمن ايمان سوزد در سخن نيست بزر كس محتاج * سكهء زر ز سخن يافت رواج اى بسا قفل در اين كاخ دو در * كه كليدش نتوان يافت ز زر لب چو ز افسون سخن آرايند * آن گره در نفسى بگشايند . جامى . رخسارهء عروس بزرگى نيافت زيب * الا بخرده كارى مشاطهء سخن . سلمان ساوجى . سخن نزد دانندگان خوار نيست . فردوسى .